Quantcast
Channel: گارنی GARNI
Viewing all articles
Browse latest Browse all 9374

Article 1

$
0
0

كورش بزرگ و پان‌تركيسم

نوشته‌ی: داريوش كيانی

.

http://parsiandej.ir/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A8

.

        فردي به نام «آيتان تبريزلي» در نوشتاري به نام «چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد!»  (مندرج در سايت گويا) كه نه ساختاري علمي دارد و نه انشاي درستي، و رجزنامه‌اي است از قماش ياوه‌گويي‌هاي رايج در ميان نژادپرستان پان‌تركيست، با ساده‌لوحي و تكبري توأمان، كوشيده است كه به خيال خود، جنايت‌هاي كورش را برملا سازد اما در باطن و در زير پوشش اين نوشتار، فقط و فقط به تبليغ و بيان عقايد نژادپرستانه‌ي پان‌تركيستي خود پرداخته است. براي نمونه، او بزرگان و اديباني چون «فروغي، پيرنيا، كسروي، ايرج افشار و محمود افشار» را “كساني كه با نشان دادن كورش به عنوان عادل، سعي در تحقير و فراموشي تاريخ اقوام مختلف ايران كرده‌اند” معرفي مي‌كند، حال آن كه جز شادروان حسن پيرنيا (نويسنده‌ي كتاب گران‌سنگ “تاريخ ايران باستان”) مابقي، اديباني بوده‌اند كه براي آشكار كردن ماهيت و اصالت ايراني «آذربايجاني‌ها» و عدم ارتباط آنان با اقوام ترك و مغول كوشيده و هيچ يك مورخ يا محقق تاريخ هخامنشيان به شمار نمي‌آمدند!! آشكار است كه نويسنده، به بهانه‌ي تاختن به كورش كبير، خواسته است كه دشنامي هم به مخالفان مسلك خود (پان‌تركيسم) داده باشد. وي در همين جهت، امثال «محمد تقي زهتابي» و «ناصر پورپيرار» را نمونه‌ي برجسته‌ي نويسندگان حقيقت‌گويي مي‌داند كه “آثارشان بر اساس منابع و مستندات معتبر نوشته شده و نه با پول انگليس و افكار مغرضانه”!! نيازي به توضيح نيست كه از نگاه يك پان‌تركيست ايدئولژي‌زده‌ي متحجر، امثال زهتابي و پورپيرار – كه هر يك به گونه‌اي، انديشه‌هاي ضدايراني و پان‌تركيستي را تئوريزه مي‌كنند – بايد نمونه‌ي اعلاي يك نويسنده‌ي راستگو و فاضل دانسته شود و همه‌ي ديگر نويسندگاني كه خلاف عقايد او مي‌انديشند و مي‌نگارند، دروغگو و مزدور معرفي گردد: چنين است منطق و شعور و ادراك جماعت پان‌تركيست. نويسنده مقاله‌ي مذكور اين نكته را نيز روشن نكرده است كه «عادل» دانستن كورش چگونه مي‌تواند باعث تحقير و فراموشي اقوام مختلف ايراني شود؟!!

نويسنده‌ي مقاله‌ي «چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد!» مدعي است “كساني كه كورش را «كبير» و «عادل» خوانده‌اند، وابسته به انگليس و گروه‌هاي پان‌فارسيست [!] و مطيع نقشه‌هاي شووينيستي رضا و محمدرضا پهلوي بوده‌اند”!!! اما او و ديگر هم‌مسلكان‌اش كه هيچ گاه جز خود را نمي‌بينند و نمي‌پذيرند، خبر ندارند كه بزرگ‌داشت و نكوداشت كورش از سده‌ي ششم پيش از ميلاد آغاز شده و در نوشته‌هاي مردمان و اقوام مختلف انعكاس يافته است؛ زماني كه نه انگليسي وجود داشته است و نه پهلوياني!! چنان كه روحانيان بابل (سده‌ي ششم پيش از ميلاد) كورش را كسي مي‌دانستند كه صلح و امنيت را در سرزمين‌شان برقرار ساخته و قلب‌هاي‌شان را از شادي آكنده و آنان را از اسارت و بيگاري رهانده است؛ انبياء يهود (ديني كه بخش عمده‌اي از قرآن در توصيف آن است و حتا در سوره‌ي جاثيه، آيه‌ي 16 بني اسراييل، قومي دانسته مي‌شود كه الله آن را بر همه‌ي اقوام و مردمان جهان برتري و سروري داده است) وي را مسيح و برگزيده‌ي خداوند و مجري عدالت و انصاف مي‌خوانند؛ «آخيلوس» هماورد ايرانيان در نبرد مارتون، درباره‌ي كورش مي‌نويسد: «او مردي خوشبخت بود، صلح را براي مردمان‌اش آورد… خدايان دشمن او نبودند؛ چون او معقول و متعادل بود»؛ هردوت مي‌گويد كه مردم پارس كورش را «پدر» مي‌خواندند و در پارس هيچ كس در خود ياراي برابري با وي را نمي‌ديد [هينتس، ص 100]؛ و گزنفون مي‌نويسد: «پروردگار كورش را علاوه بر خوي نيك، روي نيك نيز داده و دل و جان‌اش را به سه وديعه‌ي والاي “نوع‌دوستي،‌ دانايي، و نيكي” سرشته بود. او در ظفر و پيروزي هيچ مشكلي را طاقت‌فرسا و هيچ خطري را بزرگ نمي‌پنداشت و چون از اين امتيازات خداداد جهاني و رواني برخوردار بود، خاطره و نام‌اش تا به امروز در دل‌هاي بيدار مردم روزگار، پايدار و باقي است» [سيرت كورش كبير، ص4]. آيا مي‌توان شهادت اين تعداد از مراجع و مورخان باستان را – كه گاه از دشمنان ايرانيان نيز بودند – رد و انكار كرد و كوته‌نگرانه و ساده‌لوحانه سخن از جعل و تحريف تاريخ به دست وابستگان انگليس و حكومت پهلوي گفت؟!

نويسنده‌ي پان‌تركيست مقاله با آوردن دو دليل سست و باطل، كوشيده است كه به گمان خود، جنايت‌هاي كورش را برملا كند. او نخست از لشكركشي و تجاوزات كورش به ساير مناطق سخن مي‌گويد و آن را گواه جنايت‌كاري وي مي‌انگارد! اما نويسنده نمي‌داند كه هيچ برهه‌اي از تاريخ، خالي از جنگ و ستيزه نبوده و هر كشوري براي تثبيت حاكميت خود و يا كسب منابع مالي براي اداره‌ قلمرو خويش، ناگزير از نبرد با ملت‌هاي مجاورش بوده و عمليات نظامي كورش نيز چون همه‌ي پادشاهان ديگر جهان، معنايي خارج از اين قاعده نداشته است. ضمن آن كه كورش غالب نبردهاي خود را از موضع تدافع انجام داده است و نه تهاجم؛ چنان كه اين ماد و ليديه بودند كه نخست به قلمرو حكومت كورش هجوم آوردند. نويسنده در ادامه همين داستان‌پردازي خود، از نبرد كورش با قوم «ماساژت» سخن مي‌گويد و اين قوم را ساكن در شما رود «ارس» معرفي مي‌كند و سپس از “نيرنگ و فريب و ناجوانمردي كورش در كشتن پسر «تومروس آنا» (ملكه‌ي ماساژت‌ها)” مي نويسد. هر چند كه آشكار نيست نفس اين داستان چه ربطي به موضوع جنايات فرضي كورش دارد، اما نويسنده با ذكر اين داستان، مجدداً نيت اصلي خود را در تبليغ آموزه‌هاي پان‌تركيسم – در زير نقاب اين مقاله – آشكار ساخته است: او قوم ماساژت را كه از سكاها بوده (و در آريايي‌تبار بودن سكاها ترديدي نيست [گروسه، ص 5-34]) و به گواهي هردوت (پيرنيا، ص 419) در اطراف رود «سيحون» مي‌زيستند [+]، به شمال رود ارس منتقل مي‌كند تا آنان را به آذربايجان مربوط سازد و نام ملكه‌ي آنان را كه «تميريس» (Tomyris) بوده، «تومروس آنا/ Tumrus Ana» (آنا در زبان تركي به معناي مادر است) مي‌خواند تا به واسطه‌ي چنين جعلياتي، ماساژت‌ها را نيز ترك‌تبار سازد!!!

نويسنده در مطلب خود، چنان از نيرنگ و فريب و ناجوانمردي كورش در قتل پسر ملكه‌ي ماساژت‌ها سخن مي‌گويد (البته نه با ذكر مورد و مصداق آن) كه گويي خود در ميدان نبرد حاضر بوده و از نزديك، نقشه و نيت و عملكرد كورش را مشاهده كرده است!! اما «آيتان تبريزلي» نه تنها در ميدان نبرد نبوده (!) بل كه روايت مورخ (هردوت) را نيز عمداً و از سر عصبيت و جهالت، تحريف كرده است. هردوت گزارش مي‌دهد كه كورش، پسر ملكه‌ي ماساژت‌ها را زماني كه با سربازان‌اش مشغول باده‌نوشي و در حال مستي بوده‌، دستگير كرده و بعداً آزاد ساخته اما وي، به جهت زدودن ننگ دستگيري در حالت مستي، دست به خودكشي زده است! (هردوت: پيرنيا، ص 424).

نويسنده در مرتبه‌ي بعد، از قتل [خيالي] آستياگ به دست كورش سخن مي‌گويد و آن را به عنوان فاجعه‌ي پدربزرگ‌كشي، دليل و برهان جنايت‌كاري كورش مي‌انگارد. چنان كه پيش‌تر نوشته بودم [+] از مورخان باستان، تنها كسي كه مدعي كشته شدن آستياگ (پادشاه ماد) شده، «كتزياس» است. اما او آستياگ را پدر بزرگ كورش ندانسته و منكر خويشاوندي آن دو است؛ ضمن آن كه مي‌گويد آستياگ بدون آگاهي و دستور كورش كشته شده بود [پيرنيا، ص1-240]. اما به روايت برخي ديگر از مورخان [هردوت، گزنفون، ديودور: پيرنيا، ص 234، 244، 259] آستياگ پدر بزرگ كورش بوده و پس از فتح ماد و سرنگوني پادشاهي‌اش، تا پايان عمر، در آرامش و مصؤونيت به سر برده است [هردوت، كتزياس، ژوستن: پيرنيا، ص 239، 240، 260]. بنابراين اگر نويسنده ادعاي خود را از روايت كتزياس برگرفته است، بايد گفت كه اين مورخ نه آستياگ را پدر بزرگ كورش دانسته و نه كورش را قاتل وي. اما اگر ادعاي خود را از مورخان ديگر اخذ كرده است، بايد گفت كه هيچ مورخ ديگري از كشته شدن آستياگ به دست كورش خبر نداده است… سواي اين نكات، بايد از آقاي آيتان تبريزلي پرسيد كه وي چگونه كشته شدن فرضي و خيالي آستياگ را نمونه‌ي اعلاي جنايت عليه بشريت مي‌پندارد اما از نسل‌كشي‌ها و قتل عام‌هايي كه به دست چنگيز و تيمور و آتيلا و سلطان سليم و عبدالحميد (خلفاي عثماني) انجام يافته يادي نمي‌كند و اهميتي بدانان نمي‌دهد؛ گويي كه براي پان‌تركيست‌ها فقط جان انسان‌هايي ارزش‌مند است كه از آنان بتوان در راه نقشه‌ها و شعارهاي ايدئولژيك خود بهره برداري كرد!!

نويسنده، در ادامه مطلب خود، رندانه آستياگ را فردي «عادل» مي‌خواند و او را در تقابل با كورش قرار مي‌دهد [البته انگيزه‌ي اصلي نويسنده از عادل خواندن آستياگ – كه در مقاله‌اش از اشاره به آن چشم‌پوشيده – آن است كه پان‌تركيست‌ها، مادها را ترك‌تبار مي‌انگارند (!!!) و بديهي است كه يك پادشاه ترك‌تبار، انسان «عادلي» خواهد بود!!!] سواي اين كه نويسنده، هيچ سندي را در مورد عدالت گستري آستياگ رو نكرده است (!) بايد گفت اگر با همان معياري كه وي كورش را جنايت‌كار توصيف كرده است (با قتل خيالي پدربزرگ‌اش) بخواهيم كارنامه‌ي آستياگ را ارزيابي كنيم – و البته نه با جعل و تحريف روايت‌هاي تاريخي – او را بايد سركرده‌ي همه‌ي جنايت‌كاران تاريخ به شمار آوريم؛ چرا كه به روايت هردوت [وحيدمازندراني، ص 4-93] او كودك هارپاگ – سپه‌سالار ماد – را مي‌كشد و قطعه قطعه مي‌كند و مي‌پزد و تكه‌هاي گوشت كودك را به خورد پدرش مي‌دهد!!!

آيتان تبريزلي” در دنباله‌ي نوشتار خود، رساله‌اي از «شيخ صادق خلخالي» (نخستين حاكم شرع دادگاه‌هاي انقلاب) را كه اولين نوشته در تقبيح و تخريب نام و ياد كورش كبير است، مورد تأييد و حمايت قرار مي‌دهد و جالب آن كه مي‌گويد: «اگر روزي ايشان از گفته هاي خويش پا پس بكشد مطمئناً آثار ديگري – مثل آثار پروفسور محمد تقي ذهتابي و ناصر پورپيرارها – هست كه جنايتكار بودن و ظالم بودن كوروش را به اثبات برسانند»!!! شيخ صادق خلخالي در آن رساله‌ي خود (به نام: كورش دروغين و جنايتكار) كه در اوائل انقلاب و با هدف مبارزه ايدئولژيك با حكومت پهلوي نگاشته بود، گاهي كورش را دل‌باخته‌ي دختري يهودي نشان مي‌دهد و گاهي هم كلاً وجود وي را انكار مي‌كند و ساخته و پرداخته‌ي تورات مي‌انگارد!! سواي اين كه معلوم نيست چگونه يك روحاني مسؤول اعدام سران حكومت پهلوي به ناگاه متخصص تاريخ هخامنشيان شده است، اشاره به يك مورد از نوشته‌هاي اين فرد در رساله‌اش، پرده از تراز علمي و اعتبار آراي‌اش بر مي‌دارد (موضوع شگرفي كه ناشر جديد كتاب نيز بدان تصريح كرده است): در كتاب «تاريخ ايران باستان» شادروان پيرنيا، روايت «كتزياس» (مورخ يوناني) در مورد كورش چنين آمده است: «كورش پسر چوپاني بود از ايل مردها كه از شدت احتياج مجبور گرديد راهزني پيش گيرد» [پيرنيا، ص 240]؛ و خلخالي نيز كه مرجع‌اش همين كتاب بوده، جمله‌ي مذكور را چنين نقل و فهم مي‌كند: «كورش پسر جواني بود از اهل مر كه از شدت احتياج مجبور گرديد راهِ زني در پيش گيرد و لواط دهد»!!!!!!

نويسنده مقاله‌ي «چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد!» چون ديگر هم‌مسلكان‌اش، از آن رو كه جماعت نژادپرست پان‌تركيست هرگز نتوانسته و نخواهد توانست كه حتا يك سطر نوشته بر سنگ يا كاغذ ارائه نمايد تا كه ثابت كند پيش از عصر ترکمنان-صفوي زبان تركي در آذربايجان موجود و رايج بوده، اينك براي جبران اين خلاء عظيم و پوشاندن و پنهان داشتن بي‌پايگي و پوچي مطلق عقايدشان، به دشنام‌گويي و هرزه‌زباني عليه منتقدان خود و حتا نياكان باستاني ايرانيان روي آورده و كوشيده‌اند با بهره‌جويي از شعارهايي سوخته چون «شووينيسم» و «پان‌فارسيسم» و امثال آن، افكار عمومي را از حقايق منحرف سازند. اما ديگر هنگام آن است كه پيروان فرقه‌ي نژادپرست پان‌تركيسم – كه تمام سرمايه‌ها و نقشه‌هاي‌شان بر باد رفته و ماهيت مزورانه و دشمن‌خويانه‌‌شان برملا شده است – ديوارهاي ستبر جهل و تحجر را از پيش چشمان‌شان بردارند و خود را از دام بيگانگان و دشمنان ديرين ايران برهانند و به دامان ميهن خويش باز گردند.

 

ورش در ميان مردان روزگار خود در دليري و هوشمندي و فضائل ديگر، ممتاز و سرآمد بود. // كورش نه تنها مردي دلير در نبرد بود، بل كه در رفتار با اتباع‌اش با ملاحظه و مهربان بود، و از اين رو پارس‌ها او را پدر مي‌خواندند (ديودروس سيكولوس، كتابخانه‌ي تاريخي 9/22/1؛ 9/24/1).

حتا تا به امروز نبز خارجيان در داستان‌‌ها و نغمه‌هاي خود نقل مي‌كنند كه كورش نفساً بسيار سخاوتمند و خيرخواه و معرفت‌دوست و نام‌جوي بود، به طوري كه در برابر هر گونه سختي و رنجي بردباري مي‌كرد و با هر گونه خطري رويارو مي‌شد (گزنفون، پرورش كوروش 1/2/1).

——————————————————————————————

 

حسين فيض الهي وحيد، نظريه‌باف شناخته شده‌ي مكتب جعل و جهل و فريب (پان‌تركيسم)، كه تخصصي ويژه در افسانه‌سازي دارد، پس از تلاش‌هايي بيهوده و نافرجام در مصادره‌ي برخي از مظاهر تمدن ايراني، هم‌چون رستم، سيمرغ (!)، نظامي گنجوي، ابوريحان بيروني، اشكانيان و غيره، به نفع قوم ترك (كه سرنوشت و سرگذشت آن ربطي به ايرانيان آذري ندارد)، به منظور پر كردن خلاء بي‌فرهنگي اين قوم و جبران بي‌بهرگي آن از هر گونه شخصيت برجسته‌ي تاريخي و ادبي، اين بار با درك اين كه امكان مصادره و تصاحب كوروش بزرگ به نفع اين قوم وجود ندارد، با لحن و ادبياتي در خورد شأن خود و هم‌مسلكان‌اش، كورش بزرگ را آماج انواع هتاكي‌هاي وقيح و دشنام‌گويي‌هاي قبيح ساخته است.

با خواندن نخستين سطور نوشته‌اي كه ح. فيض الهي وحيد (داراي دكتراي افتخاري از دانشگاهي نامعلوم در ماوراء قفقاز!) در اين باره به هم بافته است، بي‌درنگ آشكار مي‌شود كه يكي از دلايل نفرت و كينه‌ي او نسبت به كوروش بزرگ، آن است كه فيلم‌سازي سوئدي قصد ساخت فيلمي سينمايي درباره‌ي اين شخصيت نام‌دار جهاني دارد، اما در مقابل، هيچ كس تاكنون درباره‌ي شخصيت‌هاي نام‌دار قوم ترك (كه نمي‌دانيم چه كساني هستند!) فيلمي نساخته است!

ح. فيض الهي وحيد، بنابر شيوه‌ي رايج در ميان همه‌ي پان‌ترك‌هاي تجزيه‌طلب، در جاي جاي نوشته‌ي خود پاي حكومت پهلوي را به ميان آورده و آن را دشنام باران كرده است، بدين منظور كه با سياسي كردن موضوعات تاريخي و فرهنگي و القاي اين تصور كه آگاهي‌هاي تاريخي كنوني برساخته‌ي پهلويان است، هر كسي را كه به آگاهي‌هاي تاريخي كنوني باورمند باشد، وابسته و طرفدار حكومت پهلوي جلوه دهند و اورا مرعوب سازند!

ح. فيض الهي وحيد در ادامه‌ي نوشته‌ي خود، كوروش بزرگ را «جوانك دزد فاسد الاخلاق بدخوي و سگ پروده» مي‌خواند و استدلال‌هايي را – به خيال خود – پشت‌بند آن مي‌كند كه خواندن آن‌ها، تنها احساس ترحم و رقت انسان را نسبت به وضعيت روحي و عقلي ح. فيض الهي وحيد برمي‌انگيزد.

او در آغاز ادعا مي‌كند كه كتزياس، نويسنده‌ي يوناني، كوروش را اين چنين معرفي كرده است، اما در عمل معلوم مي‌شود كه وي نه با آن نويسنده‌ي يوناني آشنايي دارد و نه نوشتار او را خوانده است، بل كه مأخذ وي، نوشته‌اي است از شيخ صادق خلخالي – كه نمي‌دانم با وجود اين كه همگان وي را به عنوان نخستين حاكم شرع انقلاب مي‌شناسند، چرا وي را خطيب مشهور خوانده است! شيخ نام‌برده، در نوشته‌ي خود، براي جدال با حكومت پهلوي، در پي مخدوش سازي چهره‌ي كوروش بزرگ برآمده بود؛ اما براي پي بردن به ميزان فهم و اطلاع شيخ نام برده از متن‌هاي تاريخي، اشاره بدين نكته بسنده است كه وي، واژه‌ي «راهزني» را، كه در كتاب روانشاد حسن پيرنيا به نقل از كتزياس و در باره‌ي پدر كوروش كبير نوشته شده است، «راهِ زني» (= شيوه زنانگي) خوانده و با چسباندن آن به كوروش بزرگ، فاسد الاخلاق بودن او را استنتاج كرده است؛ كه اينك نيز اين برداشت كج فهمانه را، نويسنده‌ي پان‌ترك كج‌فهم‌تري، پايه و بنيان دشنام‌گويي‌هاي خود عليه كوروش بزرگ ساخته است!

اما با مراجعه به آن چه از نوشته‌هاي كتزياس بر جاي مانده است (1) روشن مي‌شود كه او درباره‌ي وضعيت اخلاقي و دوران جواني كوروش هيچ سخني به ميان نياورده است. اما نيكلاس دمشقي، نويسنده‌ي دوران هلنيستي، در نوشتار خود، افسانه‌اي را نقل كرده است كه در آن گفته مي‌شود، كورش فرزند مردي بود كه از شدت تهي‌دستي، راهزني مي‌كرد، و زني كه كار وي شباني بود (2). به فرض صحت اين داستان (كه امكان پذير نيست)، بايد گفت كه داشتن خانواده‌اي از طبقه‌اي فرودست و فقير، باعث مذلت و حقارت كسي نيست و اگر فردي از چنين جايگاهي نيز به مقام برآوردن بزرگ‌ترين امپراتوري جهان باستان دست يافته باشد، او را بايد پيوسته ستود و نابغه‌اي بي‌همتا به شمار آورد. اما قضيه فقط اين نيست.

نيكلاس دمشقي در ادامه، روايت مي‌كند كه كوروش در جواني به شغل زيباسازي (گل‌كاري و باغداري) املاك دولتي مشغول بود و سپس به شغل ساقي‌گري آستياگ پادشاه ماد گماشته شد. اما نكته‌ي جالب توجه در اين جا است كه همين داستان درباره‌ي سارگون، پادشاه باستاني اكد نيز نقل شده است. در اين داستان گفته مي‌شود كه مادر سارگن يك روحاني بود و پدرش در كوه‌ها زندگي مي‌كرد (راهزن بود). مادر، سارگن نوزاد را در سبدي نهاد و به جريان آب رودخانه سپرد. او را مردي آب‌كش از رودخانه گرفت و بزرگ‌ كرد. سارگن در جواناني به باغباني مشغول بود و سپس در دستگاه پادشاه اكد به باغباني مشغول شد (3). مشابه اين داستان، در حماسه‌ي ملي ايران، درباره كي قباد و داراب (4) نيز روايت شده است. اما مي‌دانيم كه سارگن از دودماني سلطنتي بوده است و آن چه درباره‌ي خاستگاه فرودست او (و كساني چون كوروش و كي قباد و …) بازگو شده است، بن‌مايه‌اي اسطوره‌اي در بيان اين موضوع است كه شاه مورد نظر به سبب لياقت و شايستگي فردي، و تقدير و گزينش و حمايت خدايان، و بدون كشمكش و مبارزه‌اي به پادشاهي رسيده است و لذا فرمان‌روايي او از هر لحاظ، مشروع و حقاني است. درباره‌ي كوروش بزرگ نيزمسلم است كه وي از دودمان شاهان انشان (بخش شرقي سرزمين ايلام، پارس/ فارس بعدي) بوده (گزنفون 1/2/1؛ 7/2/24؛ استوانه‌ي بابلي كورش 12؛ بسنجيد با هردوت 1/107؛ 7/11)، و آشكار است داستاني كه درباره‌ي برآمدن او از خاستگاهي فرودست نقل شده است، چيز جز بازگويي اسطوره و سنتي كهن براي تحكيم مشروعيت و حقانيت پادشاهي كوروش بزرگ نبوده است. البته از ناآگاهي ح. فيض الهي وحيد از اسناد تاريخي و ناتواني‌اش از درك مضامين اسطوره‌اي نبايست شگفت‌زده شد، چرا كه اشتغال بي‌وقفه‌ي نظريه‌بافان پان‌تركيسم به تحريف و مصادره‌ي تاريخ ايران، بدانان فرصت كسب علم و سوادآموزي را نمي‌دهد؛ اگرچه ذات آنان پذيراي هيچ گونه آموزش و پرورشي نيز نيست!

ح. فيض الهي وحيد در ادامه‌ي نوشته‌ي خود، با سوء استفاده از روايتي كه فقط يوستين (گزيده‌ي تاريخ فيليپي 1/4)، مورخ يوناني، نقل كرده است، كوروش بزرگ را «سگ پرورده» مي‌خواند و سپس استنتاج مي‌كند كه كوروش «زندگي كثيفي» داشته است! روايتي كه يوستين نقل كرده است، و در ادامه‌ي همان اسطوره‌اي است كه نيكلاس دمشقي بازگو نموده، شرح مي‌دهد كه آستياگ رؤيايي ديد كه تعبير آن سرنگون شدن‌اش به دست نوه‌اش بود. او از اين رو، فرمان داد كه نوه‌اش، كوروش، به قتل رسانده شود. اما مأمور اين كار، چنين نكرد و كوروش را در جنگل رها كرد. در آن جا نيز سگي ماده به كوروش نوزاد شير داد و از او مراقبت كرد تا آن كه چوپاني وي را به نزد خود ‌برد و بزرگ نمود. اما اين روايت نيز داراي مضموني اسطوره‌اي است كه درباره‌ي شخصيت‌هايي ديگر نيز نقل شده است؛ چنان كه در افسانه‌هاي رومي گفته مي‌شود                 رمولوس و رموس (بنيان‌گذاران بعدي روم) را در نوزادي در سبدي نهاده و به جريان رودخانه سپرده بودند. در كرانه‌ي رود، گرگي ماده بدانان شير داد و از آن دو مراقبت كرد تا آن كه چوپاني آنان را يافت و تربيت نمود (5). علاوه بر اين، حتا درباره‌ي زرتشت نيز گفته مي‌شود كه هنگام رها كردن‌اش در جنگل، ميشي بدو شير داده بود (دين‌كرد 7/3/17). و داستان پرورش زال به وسيله‌ي سيمرغ نيز داستاني بس معروف است. اين اسطوره، در راستاي همان اسطوره‌اي كه پادشاه را به طبقه‌اي فرودست نسبت مي‌دهد، بر اين حقيقت اشاره دارد كه حمايات ويژه‌ي خداوند از جان كودكي رها شده، كه مقدر است در آينده فرمان‌روايي بزرگ شود، چنان بوده كه حتا يك جانور (مانند سگ، گرگ، سيمرغ، و…) برخلاف ذات خود و تنها به سبب معجزه‌ي الاهي، مأمور پرورش و مراقبت از نوزاد انسان مي‌شود.

اما ح. فيض الهي وحيد، كه مانند هر پان‌ترك فريب‌كار و فريب‌خورده ديگري، جهالت و ساده‌لوحي در ذره ذره‌ي وجودش رسوب كرده است، اين اسطوره‌ي مشخص را عين واقعيت پنداشته و گزارشي تاريخي انگاشته است. او نه از تفاوت و تمايز اسطوره و تاريخ دركي دارد و نه مي‌داند كه امكان تغذيه‌ي انسان از شير سگ وجود ندارد.

باري، به جز روايت اسطوره‌اي نيكلاس دمشقي، همه‌ي مورخان باستان، همسو با اسناد تاريخي آن روزگار، به تبار والا و سلطنتي كوروش، پرورش شايسته و شاهانه، و منش و روش انساني و اخلاقي او تصريح دارند، و لذا اين ادعاي ح. فيض الهي وحيد كه :«علاوه بر تاكيد بر فاسدالاخلاق بودن كوروش، مورخيني غير از كتزياس نيز كه قبل از ميلاد مي‌زيستند از بخش‌ ديگري از اسرار زندگي كثيف او پرده برداشته‌اند»، جعل و تحريفي كثيف از قماش ديگر دروغ‌بافي‌هاي شرم‌آور پان‌ترك‌ها است.

اما نكته‌اي كه سخت باعث انبساط خاطر است، آن است كه فيض الهي وحيد در حالي به كوروش نسبت «سگ پروردگي» و كثيفي مي‌دهد كه ترك‌ها، با اعتقاد و تفاخر كامل، خود را از تبار يك گرگ مي‌انگارند! طبيعي است كه از نگاه شاگردان مكتب جعل و جهل و فريب (پان‌تركيسم)، گرگ خون‌خوار بر سگ وفادار شرافت و برتري دارد!

ح. فيض الهي وحيد در ادامه‌ي داستان سگ‌بازي خود، ادعاي جديدي را، كه هيچ مأخذي براي آن معرفي نمي‌كند و پيدا است كه سرچشمه‌ي آن تخيلات فاسد خود است، به ميان مي‌آورد و مي‌نويسد: «به اسكندر گفتند چون شالوده خاندان هخامنشي با «شير سگ» برآمده و «محافظين» اين خاندان «سگان» مي‌باشند لذا هر كجا سگي را ديديد كه در بالاي سر جسدي پرسه مي‌زند بدانيد كه جسد متعلق به پادشاه هخامنشي است و بدين ترتيب يونانيان بزودي با همان علايم مذكور جسد داريوش سوم هخامنشي را پيدا كرده پيش اسكندر آوردند»! توليدات كارخانه‌ي جعل و دروغ پان‌ترك‌ها، كه سوخت آن 75 ميليون دلار امريكا و كارگران و عمله‌ي آن مشتي انسان‌هاي فريب‌خورده و ناقص العقل‌اند، تمامي ندارد.

ح. فيض الهي وحيد در جاي ديگري از مقاله‌ي خود مي‌نويسد: « به هر حال آنچه از تعابير و تفاسير يوناني و اسلامي برمي‌آيد اين است كه كوروش به اصطلاح كبير سگ پرورده با هر دوز و كلكي بود امپراتوري تركان ماد را از پاي درآورد و آستياك آخرين پادشاه ماد را در تبعيد كشت». از اين گفته، خواننده به خوبي درمي‌يابد كه يكي ديگر از دلايل كينه و خصومت پان‌ترك‌ها نسبت به كوروش بزرگ آن است كه وي حكومت – به خيال آنان – «ترك» مادها را برانداخته است!

ضمن تأكيد بدين نكته كه منابع اسلامي هيچ اطلاعي از مادها و كسي به نام آستياگ نداشته‌اند، و اين كه هيچ مدركي مبني بر كشته شدن واپسين شاه ماد به فرمان كوروش بزرگ در دست نيست (برخلاف آن، نك. به هردوت 1/130 كه مي‌گويد آستياگ تا پايان عمر در امنيت و آرامش به سربرد، و يوستين 1/6 كه از گمارده شدن آستياگ به شهرباني گرگان خبر مي‌دهد)، مي‌بايست مجدداً تصريح كنم كه تاكنون هيچ سند مكتوبي از جنس كاغذ و چرم و سنگ به دست نيامده است كه نشان دهد تا پيش از حاكميت تركمانان – صفويان، مردم شمال غرب ايران به زبان تركي سخن مي‌گفته‌اند. بل كه همه‌ي اسناد تاريخي و باستان شناسي و زبان شناسي موجود، يك‌سره و يك‌صدا بر ايراني بودن تبار و فرهنگ و زبان مادها و جانشينان آنان در عصر اسلامي گواهي مي‌دهند (6). اين را نيز بيافزايم كه پارس‌ها و مادها چنان پيوندهاي نزديك قومي و فرهنگي داشتند كه نويسندگان باستان بارها، پارس‌ها را ماد خوانده‌اند (نك. هردوت 1/206؛ 4/197؛ 6/64ۀ 112 و غيره؛ ديوجنس لائرتيوس 2/5؛ ديودروس 9/31؛ پلوتارك، تميستوكل 6/8؛ و…).

اينک آشكار است كه هر نوع تكاپويي در جهت ترک جلوه دادن دودمان‌ها و شخصيت‌هاي ايراني يا مخدوش كردن چهره‌ي شخصيت‌هاي تُرک نشدني، از طريق جعل و تحريف و دروغ و فريب، اقدامي محكوم به شكست و مشتي است كه پيوسته به سندان كوفته مي‌شود و نتيجه‌ي آن، فروپاشي و خُرد شدن كامل موجوديت اشرار تجزيه طلب پان‌ترك است، كه اين روزها خصلت خرابكاري و آشوب‌طلبي و تجاوزگري خود به جان و مال مردم را به خوبي برملا و آشكار كرده‌اند.

 

——————————————————————————————————-

ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لايعقلون (سوره‌ي انفال: 22)

همانا نزد خداوند شرورترين موجودات كساني هستند كه (نسبت به حقايق) كر و لال‌اند و هرگز تعقل نمي‌كنند.

——————————————————————————————————-

پانويس‌ها

1. http://www.tertullian.org/fathers/photius_03bibliotheca.htm#72

2.

 R. Drews, “Sargon, Cyrus and Mesopotamian Folk History”, Jouranl of near eastern studies, vol. 33, No. 4, 1974, pp. 389-391

3.

همان جا

4.

حماسه‌سرايي در ايران، ذبيح الله صفا، انتشارات فردوس، 1374، ص 481، 42-541

5. http://www.bartleby.com/65/ro/Romulus.html

6.

http://prana.persianblog.com/1382_7_prana_archive.


Viewing all articles
Browse latest Browse all 9374

Trending Articles



<script src="https://jsc.adskeeper.com/r/s/rssing.com.1596347.js" async> </script>